دوستی دیروز می گفت که دیگر چرا کم می نویسی؟ و وبلاگت تعطیل شده است.
چه جوابش بدهم. بگویم با دیدن ایران ویرانه بعد از سه سال دپرس شده ام- بگویم در مدت این چند روزی که در ایران بودم صد ها برابر این سه سال مالزی اعصابم خورد شد و غصه خوردم- بگویم پایم را به فرودگاه امام که گذاشتم با دیدن نیروی انتظامی درب و داغان ایران با رفتار بسیار بدشان حالم از ایرانی بودن به هم خورد.
بگویم از رانندگی الاغ وار هم خونانم - از فحش های هنگام رانندگی -از حق حساب گرفتن پلیس محترم حتی پارک بانهای عزیز- از صف کشیدن ۱۰ ها ماشین برای سوار کردن یک دختر در کنار خیابان شرم کردم.
بگویم از کتک کاری مسافر کشان خطی سر ۳۰۰ تومان پول خجالت کشیدم. بگویم عصرها که از کنار زندان اوین قدم زنان به منزل پدریم می رفتم از انبوه جمعیتی که پشت دیوار بود ومنتظر ملاقاتی بودند قلبم درد گرفت.
از سیستم مسخره اداره گذرنامه بگویم که به خاطر اینکه مهر خروج دانشجویی داشتم و یکبار به حج رفته بودم از خروج من جلوگیری کرد و مجبور شدم دست از پا درازتر به خانه برگردم یا از برخورد بد وزارت علوم که می گفت برو از مالزی نامه بیاور تا تا معرفی نامه به اداره گذرنامه بدهیم. وقتی می گفتم که ای عزیز محترم مرا که نمی گذراند از کشور خارج بشوم چگونه بروم نامه بیاورم می گفت این چیزهایش به من مربوط نیست نامه بیاور تا معرفی نامه بدهم.
از اداره گذرنامه بگویم که برای برداشتن ۱۰۰ گرم مهر و چسباندن آن در پاسپورتت سه روز معطلت میکرد؟
از مصالح فروشان - سبزی فروشان - بار فروشان و زمین خوران بگویم که فرزندانشان در تهران ماشینهایی سوار می شدند که نمونه اش فقط در فیلمها وجود دارد یا از همکلاسیهای مهندس قدیمم که بعضی هایشان هنوز هشتشان گرو نهشان بود ودر آرزوی سر پناهی ۵۰ متری؟
از اینترنت بگویم که چهل ساعت طول می کشد ایمیلت را چک کنی؟ یا از آدمهای دیوانه ای که تنها تفریحشان خوردن غذاهای چرب- غیبت کردن و سخن از تعداد ومتراژ ملکهایشان است؟
از صدای الله اکبر روی پشت بامها بگویم که به هیج جا نرسید و نخواهد رسید ویا از "آردی" سوارانی که در این سه سال "پرادو" سوار شدند بگویم؟
از مجموعه ورزشی انقلاب بگویم که درب و داغانش کرده اند بگویم یا از این بگویم که برای دو ساعت شنا کردن باید ۱۸ هزار تومان پرداخت کنی؟
از تلویزیون بگویم که همه اش مرده کشی و بیمارستان کشی و غم وقصه نشان می دهد یا سخنرانی ایت ا.. نمن ؟ یا از ماهواره بگویم که باید از لابلای پارازیتهای فرستاده شده سعی کنی اخبار را پیگیری کنی؟
از پارکها بگویم که مردم بدبخت از نداشتن تفریح سانت به سانتش را پر کرده اند و مشغول کشیدن قلیان هستند بگویم یا از کنج پارکها که نوجوانان ۱۴-۱۵ ساله مشغول کشیدن کراک؟
ترجیح می دهم که دیگر هیچ چیزی نگویم و عکس های مالزی زیبا را بگذارم. راستی وطن من کجاست؟ ایران یا مالزی؟
آری من مالزی زده شده ام- تو هر جور می خواهی فکر کن. سهمم را از ایران به تو بخشیدم